گفت سقراط حکیم آن مرد پاک
در رهی میشد پیاده دردناک
۱سائلی گفتش ملوک روزگار
جمله میجویندت و تو بر کنار
۲معتقد داری بسی اسبی بخواه
تا پیاده رفتنت نبود براه
۳گفت هم بر پای من بار تنم
به که بار منتی برگردنم
۴هرچه در عالم طلب دارد یکی
زان بسی بهتر فراغت بیشکی
۵در سخن گرچه بلاغت باشدم
آن بلاغت در فراغت باشدم
۶گر شوم سرگشتهٔ هر بی خبر
نه بلاغت ماندم نه شعر تر
۷گرچه شه را منصب اسکندریست
بنده کردن خویشتن را از خریست
۸