خسروی در کوه شد بهر شکار
بود بقراط آن زمان در کنج غار
۱همچو حیوانی گیه میخورد خوش
هر سوئی بیخود نگه میکرد خوش
۲از حشم یک تن بدید اورا ز راه
گفت عمری کرد استدعات شاه
۳تا تو باشی همنشینش روز و شب
میگریزی می نیائی در طلب
۴نفس قانع کو گوائی میکند
در حقیقت پادشائی میکند
۵گفت بقراطش که ای مغرور شاه
گر تو قانع بودئی هم از گیاه
۶برگیه چون من بسنده کردئی
کی تن آزاد بنده کردئی
۷چون دهد نفسی بدین اندک رضا
با چه کار آید مر او را پادشا
۸تا چه خواهم کرد مشتی خام را
بیقراری چند بی آرام را
۹این دمم تا مرگ برگ خویش هست
هرچه خواهم بیش از آنم پیش هست
۱۰زر چه خواهم کرد اگر قارون نیم
چند خواهم گشت اگر گردون نیم
۱۱برگ عمرم هست بنشینم خوشی
میگذارم عمر شیرینم خوشی
۱۲عمر روزی پنج و شش می بگذرد
خواه ناخوش خواه خوش میبگذرد
۱۳چون چنین می بگذرد عمری که هست
چیست جز باد از چنین عمری بدست
۱۴