دیدهٔ آن عنکبوت بیقرار
در خیالی میگذارد روزگار
۱پیش گیرد وهم دوراندیش را
خانهای سازد به کنجی خویش را
۲بوالعجب دامی بسازد از هوس
تا مگر در دامش افتد یک مگس
۳چون مگس افتد به دامش سرنگون
برمکد از عرق آن سرگشته خون
۴بعد از آن خشکش کند بر جایگاه
قوت خود سازد از و تا دیرگاه
۵ناگهی باشد که آن صاحب سرای
چوب اندر دست، استاده بپای
۶خانهٔ آن عنکبوت و آن مگس
جمله ناپیدا کند در یک نفس
۷هست دنیا، وانک دروی ساخت قوت
چون مگس در خانهٔ آن عنکبوت
۸گر همه دنیا مسلم آیدت
گم شود تا چشم بر هم آیدت
۹گر به شاهی سرفرازی میکنی
طفل راه پرده بازی میکنی
۱۰ملک مطلب گر نخوردی مغز خر
ملک گاوان را دهند ای بیخبر
۱۱هرک از کوس و علم درویش نیست
مرد او ، کان بانگ بادی بیش نیست
۱۲هست بادی در علم، در کوس بانگ
باد بانگی کمتر ارزد نیم دانگ
۱۳ابلق بیهودگی چندین متاز
در غرور خواجگی چندین مناز
۱۴پوست آخر درکشیدند از پلنگ
درکشند آخر ز تو هم بیدرنگ
۱۵چون محال آمد پدیدار آمدن
گم شدن به یا نگو سار آمدن
۱۶نیست ممکن سرفرازی کردنت
سر بنه تا کی ز بازی کردنت
۱۷یا بنه این سروری دیگر مکن
یا ز سربازی بنه در سرمکن
۱۸ای سرای و باغ تو زندان تو
وای جانت، وابلای جان تو
۱۹در گذر زین خاکدان پر غرور
چند پیمایی جهان ای ناصبور
۲۰چشم همت برگشای و ره ببین
پس قدم در ره نه و درگه ببین
۲۱چون رسانیدی بدان درگاه جان
خود نگنجی تو ز عزت در جهان
۲۲