بس سبک مردی گران جان میدوید
در بیابانی به درویشی رسید
۱گفت چون داری تو ای درویش کار
گفت آخر میبپرسی شرم دار
۲ماندهام در تنگنای این جهان
تنگ تنگ است این جهانم در زمان
۳مرد گفتش اینچ گفتی نیست راست
در بیابان فراخت تنگناست
۴گفت اگر اینجا نبودی تنگنا
تو کجا افتادیی هرگز به ما
۵گر ترا صد وعدهٔ خوش میدهند
آن نشان زان سوی آتش میدهند
۶آتش تو چیست دنیا درگذر
هم چو شیران کن ازین آتش حذر
۷چون گذر کردی دل خویش آیدت
پس سرای خوش شدن پیش آیدت
۸آتشی در پیش و راهی سخت دور
تن ضعیف و دل اسیر و جان نفور
۹تو ز جمله فارغ و پرداخته
در میان کاری چنین برساخته
۱۰گر بسی دیدی جهان، جان برفشان
کز جهان نه نام داری نه نشان
۱۱گر بسی بینی نه بینی هیچ تو
چند گویم بیش ازین کم پیچ تو
۱۲