ابلهی را میوهٔ دل مرده بود
صبر و آرام و قرارش برده بود
۱از پس تابوت میشد سوگوار
بیقراری، وانگهی میگفت زار
۲کای جهان نادیدهٔ من چون شدی
هیچ نادیده جهان بیرون شدی
۳بیدلی چون آن شنید و کار دید
گفت صد باره جهان انگار دید
۴گر جهان با خویش خواهی برد تو
هم جهان نادیده خواهی مرد تو
۵تا که تو نظارهٔ عالم کنی
عمر شد کی درد را مرهم کنی
۶تا نپردازی تو از نفس خسیس
در نجاست گم شد این جان نفیس
۷