عود میسوخت آن یکی غافل بسی
آخ میزد از خوشی آنجا کسی
۱مرد را گفت آن عزیز نامدار
تا تو آخ گویی بسوخت این عود زار
۲دیگری گفتش که ای مرغ بلند
عشق دلبندی مرا کردست بند
۳عشق او آمد مرا در پیش کرد
عقل من بربود و کار خویش کرد
۴شد خیال روی او ره زن مرا
و آتشی زد در همه خرمن مرا
۵یک نفس بی او نمییابم قرار
کفرم آید صبر کردن زان نگار
۶چون دلم در پس بود در خون خویش
راه چون گیرم من سرگشته پیش
۷وادیی در پیش میباید گرفت
صد بلا در بیش میباید گرفت
۸من زمانی بیرخ آن ماه روی
چون توانم بود هرگز راه جوی
۹دردم از دارو و درمان درگذشت
کار من از کفر و ایمان درگذشت
۱۰کفر من وایمان من از عشق اوست
آتشی در جان من از عشق اوست
۱۱گر ندارم من در این اندوه کس
هم دمم در عشق او اندوه بس
۱۲عشق او در خاک و در خونم فکند
زلف او از پرده بیرونم فکند
۱۳من چو بیطاقت شدم در کار او
یک نفس نشکیبم از دیدار او
۱۴خاک را هم غرقه در خون چون کنم
حال من اینست اکنون چون کنم
۱۵گفت ای دربند صورت ماندهای
پای تا سر در کدورت ماندهای
۱۶عشق صورت، نیست عشق معرفت
هست شهوت بازی ای حیوان صفت
۱۷هر جمالی را که نقصانی بود
مرد را از عشق تاوانی بود
۱۸هر جمالی را که خود نبود زوال
کفر باشد نیست گشتن زان جمال
۱۹صورتی از خلط و خون آراسته
کرده نام او مه ناکاسته
۲۰گر شود آن خلط و آن خون کم ازو
زشتتر نبود درین عالم ازو
۲۱آنک حسن او ز خلط و خون بود
دانی آخر کان نکویی چون بود
۲۲چند گردی گرد صورت عیب جوی
حسن در غیبست، حسن از غیب جوی
۲۳گر برافتد پرده از پیشان کار
نه همی دیار ماند نه دیار
۲۴محو گردد صورت آفاق کل
عزها کلی بدل گردد به ذل
۲۵دوستی صورتی مختصر
دشمنی گردد همه با یک دگر
۲۶وانک او را دوستی غیبیست
دوستی اینست کز بی عیبی است
۲۷هرچ نه این دوستی ره گیردت
بس پشیمانی که ناگه گیردت
۲۸