بود درویشی مسافر ای غلام
سال و مه اندر سفر بودی مدام
۱بارها در راه مکه رفته بود
بس ریاضتهای مشکل کرده بود
۲عرصهٔ عالم همه گردیده بود
خاک مردان را زیارت کرده بود
۳عمر خود را در سفر بگذاشته
بهرهٔ خود از سفر نایافته
۴دائماً میکرد در عالم طواف
رفته بود آن مرد تا دامان قاف
۵آبله میکرد هر دم پای او
یک دمی ننشسته بر یکجای او
۶همچنین میرفت اندر ره مدام
تا رسید اندر خراسان والسلام
۷در خراسان بود مردی نامدار
شیخ عالم بوسعید آن مرد کار
۸در کرامات و مقامات عیان
بود آن مرد خدای خورده دان
۹در شریعت پیشوای عالمان
در طریقت رهنمای صوفیان
۱۰در حقیقت واصل برحق بد او
دائماً در شرع مستغرق بد او
۱۱نام او مشهور بود اندر جهان
سالکان را مرشدی بود از عیان
۱۲آن مسافر آمد از ره پیش شیخ
آبله بر پا فتاده همچو میخ
۱۳شیخ گفتش ای جوان خوبروی
آبله گر بر دلت باشد بگوی
۱۴در جلیس آ همچو مردان ای فقیر
تا ز اسرار نهان گردی خبیر
۱۵در جلیس آ ای فقیر نور بین
صد هزاران عالم پرنور بین
۱۶در جلیس آ و ببین جان جهان
سر سبحانی شود هر دم عیان
۱۷در جلیس آ و نشین با دادگر
شاد بنشین و مرو تو در بدر
۱۸در جلیس آ و جمال حق ببین
در جلیس آ و جلال حق ببین
۱۹در جلیس آ و خدا را یاد گیر
در جلیس آ و خدا را یاد گیر
۲۰