گوش شو از پای تا سر بی حجاب
تا نهم با تو اساس این کتاب
۱بوی او گر هیچ بتوانی شنود
گوی از کونین بتوانی ربود
۲گر کسی را هست در ظاهر گمان
کین سخن کژ میرود همچون کمان
۳آن ز ظاهر گوژ میبیند ولیک
هست در باطن بغایت نیک نیک
۴آن که سالک با ملک گوید سخن
وز زمین و آسمان جوید سخن
۵یا گذر بر عرش و بر کرسی کند
یا ازین و ان سخن پرسی کند
۶استفادت گیرد او از انبیا
بشنود از ذره ذره ماجرا
۷از زبان حال باشد آن همه
نه زبان قال باشد آن همه
۸در زبان قال کذبست آن ولیک
در زبان حال پر صدقست و نیک
۹گر زفان حال نشناسی تمام
تو زفان فکرتش خوان والسلام
۱۰او چو این از حال گوید نه ز قال
باورش دار و مگو این را محال
۱۱چون روا باشد همه دیدن بخواب
گر کسی در کشف بیند سر متاب
۱۲گرچه در ره کشف شیطانی بود
لیک هم ملکوت و روحانی بود
۱۳ذوق و تقوی باید و شوق خدا
تا کند دو نوع شرع این را جدا
۱۴گر ترا روزی درین میدان کشند
آن رقم بینی که بر مردان کشند
۱۵آنگهی زین شیوه معنی صد هزار
بینی و دانی و داری استوار
۱۶هست این شیوه سخن چون اجتهاد
نیک و بد را کرد باید اعتقاد
۱۷یا خطاست و یا صواب این بیشکی
پس بود این دو جزا این را یکی
۱۸زین بیان مقصود من آنست و بس
تا که از سالک زنم با تو نفس
۱۹کو بر جبریل رفت و فوق عرش
باز فوق العرش آمد تا بفرش
۲۰یا بر افلاک شد پیش ملک
یا بزیر خاک شد سوی سمک
۲۱آن همه بر کذب ننهی بشنوی
نه ز قال از حال آن را بگروی
۲۲اولت این اصل بر هم مینهم
با تو این بنیاد محکم مینهم
۲۳تا چو زین شیوه سخن بینی بسی
بر سر انکار ننشینی بسی
۲۴زانکه این زیبا کتاب خاص و عام
هست ازین شیوه که گفتم والسلام
۲۵راه رو را سالک ره فکر اوست
فکرتی کان مستفاد از ذکر اوست
۲۶ذکر باید گفت تا فکر آورد
صد هزاران معنی بکر آورد
۲۷فکرتی کز وهم عقل آید پدید
آن نه غیبست آن ز نقل آید پدید
۲۸فکرت عقلی بود کفار را
فکرت قلبیست مرد کار را
۲۹سالک فکرت که در کار آمدست
نه ز عقل از دل پدیدار آمدست
۳۰اهل دل را ذوق و فهمی دیگرست
کان زفهم هر دو عالم برترست
۳۱هرکه را آن فهم در کار افکند
خویش در دریای اسرار افکند
۳۲