دارم از بستان حق گلدستهای
واین حدیث خوش ز خودوارستهای
۱سالکی نیکو خصالی مقبلی
در طریق اهل حق صاحبدلی
۲گفت روزی مصطفی بامرتضی
در عبادت بود از بهر خدا
۳پیش حق احرام بسته محو بود
گاه اندر سکر و گه در صحو بود
۴در نماز استاده مستغرق شده
گشته فانی واصل مطلق شده
۵ناگهان یک سائلی فریاد کرد
از عذاب بینوائی داد کرد
۶گفت از بهر کریم لایزال
تو کرم کن بامن درویش حال
۷ز آنکه دارم فقر بیحد در جهان
تو مرااز فقرو محتاجی رهان
۸من بتو امیدوارم در کرم
ز آنکه هستی دردو عالم محترم
۹هیچکس از خوان تو نومید نیست
غیر را از فضل تو امید نیست
۱۰من بتو امیدوارم یا امیر
این فقیر بینوا را دستگیر
۱۱پیش بعضی بود سائل جبرئیل
این سخن راگرچه کم دیدم دلیل
۱۲بود حیدر در رکوع از بهر حقّ
ناگهان زد سائلی پیشش نطق
۱۳دست جود افشاند ناگه مرتضی
داد سائل را ز انگشت او عطا
۱۴در رکوع او کرد خود این سروری
داد در راه خدا انگشتری
۱۵سائل آن تحفه گرفت و زود رفت
در زیان آمد ولی با سود رفت
۱۶چون بدست سائل افتاد آن نگین
گفت من دارم سلیمانی ببین
۱۷چون پیمبر گشت فارغ از نماز
گفت با حیدر که هستی اهل راز
۱۸این کرم خود در جهان ناید ز کس
خود تو باشی خلق را فریادرس
۱۹مصطفی میگفت با اصحاب خویش
مرهمی باشد علی بر جان ریش
۲۰اندرین گفتار بود آن رهنما
جبرئیل آورد از حقّ انّما
۲۱