در طلب تا چند ریزی آبرویکام را
یک سبق شاگرد استغناکن این ابرام را
۱داغ بودن در خمار مطلب نایاب چند
پخته نتوانکرد زآتش آرزوی خام را
۲مگذر ازموقعشناسی ورنه در عرض نیاز
بیش ازآروغ استنفرت آه بیهنگامرا
۳میخرامد پیش پیش دل تپشهای نفس
وحشتاز نخجیر همبیش استاینجا دامرا
۴مانع سیر سبکرو پای خوابآلود نیست
بال پروازست زندان نگینها نام را
۵دوری مقصد به قدر دستگاه جستجوست
قطعکن وهم و خیال قاصد وپیغام را
۶حسن مطلق داشتم خودبینیام آیینهکرد
اینقدرها هم اثر میبوده است اوهام را
۷چون غبار شیشهٔ ساعت تسلی دشمنیم
از مزاج خاک ما هم بردهاند آرام را
۸زندگی تاکی هلاککعبه و دیرتکند
بهکه از دوش افکنی این جامهٔ احرام را
۹ازتغافل تا نگاه چشم خوبان فرق نیست
نشأه یکرنگ است اینجا درد و صاف جام را
۱۰حلقهٔ آن زلف رونق از غبار دلگرفت
دود آه صید باشد سرمه چشم دام را
۱۱کی رود فکر مضرت از مزاج اهلکین
مار نتواند جدا از زهر دیدنکام را
۱۲عرض معنی دیگر و اظهار صورت دیگر است
بیدل از آیینه نتوان ساخت وضع جام را
۱۳