کسی معنی بحر فهمیده باشد
که چون موج برخویش پیچیده باشد
۱چو آیینه پر ساده است این گلستان
خیال تو رنگی تراشیده باشد
۲کسی را رسد ناز مستی که چون خط
به گرد لب یار گردیده باشد
۳به گردون رسد پایهٔ گردبادی
که از خاکساری گلی چیده باشد
۴طراوت در این باغ رنگی ندارد
مگر انفعالی تراویده باشد
۵غم خانهداریست دام فریبت
گره بند تار نظر دیده باشد
۶درین ره شود پایمال حوادث
چو نقش قدم هرکه خوابیده باشد
۷به وحشت قناعت کن از عیش امکان
گل این چمن دامن چیده باشد
۸ز گردی کزین دست خیزد حذر کن
دل کس در این پرده نالیده باشد
۹ندارم چو گل پای سیر بهارت
به رویم مگر رنگ گردیده باشد
۱۰جهان در تماشاگه عرض نازت
نگاهی در آیینه بالیده باشد
۱۱بود گریه دزیدن چشم بیدل
چو زخمی که او آب دزدیده باشد
۱۲