تغافلچهخجلتبهخود چیدهباشد
که آن نازنین سوی ما دیده باشد
۱حنابیست رنگ بهار سرشکم
بدانم به پای که غلتیده باشد
۲طرب مفت دلگرهمه صبح شبنم
زگل کردن گریه خندیده باشد
۳به اظهار هستی مشو داغ خجلت
همان به که این عیب پوشیده باشد
۴ندانم دل از درس موهوم هستی
چه فهمیده باشدکه فهمیده باشد
۵چو موج گهر به که از شرم دریا
نگاه تو در دیده پیچیده باشد
۶بجوشد دل گرم با جسم خاکی
اگر باده با شیشه جوشیده باشد
۷من و یأس مطلب، دل و آه حسرت
دعا گو اثر میپرستیده باشد
۸نفسسازی آهنگ جمعیتتکو
سحر گرد اجزای پاشیده باشد
۹درین دشت وحشت من آن گردبادم
که سر تا قدم دامن چیده باشد
۱۰حیاپرور آستان نیازت
دلی داشتم آب گردیده باشد
۱۱اگر بیدل ما دهد عرض هستی
به خواب عدم حیرتی دیده باشد
۱۲