مژده ای ذوق وصال آیینه بیزنگار شد
آب گردید انتظار و عالم دیدار شد
۱خلق آخر در طلب واماندگی اظهار شد
بر ره خوابیده پا زد آبله بیدار شد
۲سایهوار از سجده طی کردم بساط اعتبار
کوه و دشت از سودن پیشانیام هموار شد
۳غیر بیمغزی حصول اعتبار پوچ چیست
غنچه سر بر باد داد و صاحب دستار شد
۴حسن در خورد تغافل داشت سامان غرور
بسکه چین اندوخت ابرو تیغ جوهردار شد
۵عالمی را الفت رنگ از تنزه بازداشت
دستها اینجا به افسون حنا بیکار شد
۶در غبار وهم و ظن جمعیت دل باختم
خانه از سامان اسباب هوس بازار شد
۷از وجود آگه شدیم اما به ایمای عدم
چشمکی زد نقش پا تا چشم ما بیدار شد
۸رنج هستی اینقدر از الفت دل میکشم
ناله را در نی گره پیش آمد و زنار شد
۹ننگ خست توأم بیدستگاهی بوده است
رفت تا ناخن گشاد پنجهام دشوار شد
۱۰خجلت غفلت قویتر کرد بر ما رفع وهم
سایه تا برخاست از پیش نظر دیوار شد
۱۱محو او باید شدن تا وارهیم از ننگ طبع
خار از همرنگی آتش گل بیخار شد
۱۲بیدل افسون هوس ما را ز ما بیگانه کرد
بسکه مرکز بر خیال پوچ زد پرگار شد
۱۳