اینقدر نمیدانم صیدم از چه لاغر شد
کزتصور خونم آب تیغ اوتر شد
۱حرف شعله خویش را، با محیط سر کردم
فلس ماهیان یکسر دیده سمندر شد
۲کافو نونلبی وا کرد، حسنوعشق شورانگیخت
احوالی ضرور افتاد قند ما مکرر شد
۳در جهان نومیدی محو بود آفتها
آررو فضولی کرد جستجو ستمگر شد
۴گردش فلک دیدی، ای جنون تأمل چیست
دور، دور بیباکیست شیشه وقف ساغر شد
۵هرچه با جنونپیوست زکمین آفت رست
پاسبان خود گردید خانهای که بی در شد
۶خواب گل در این گلشن تهمت خیالی بود
رنگ پهلوییگرداند تا امید بستر شد
۷راحت آرزوییها داغ کرد محفل را
رنگها چو شمع اینجا صرف بالش پر شد
۸کسب عزت دنیا سخت عبرتآلودست
خاک گشت سر در جیب قطرهای که گوهر شد
۹آه بر در دونان آخر التجا بردیم
تشنهکام میمردیم آبرو میسر شد
۱۰بیلدل این تغافلها جرم خست کس نیست
احتیاجها شورید گوش دوستان کر شد
۱۱