ای شمع تک وتاز نفس گرد سفر شد
اکنون به چه امید توان سوخت سحر شد
۱در نسخهٔ بیحاصل هستی چه توان خواند
زان خطکه غبار نفسش زبر و زبر شد
۲مردم همه در شکوهء بیکاری خویشند
سرخاری این طایفه هنگامهٔ گر شد
۳در خامهٔ تقدیر نگونی عرقی داشت
کاخر خط پیشانی ما اینهمه تر شد
۴تمثال به آن جلوه نمودیم مقابل
ای بیخردان آینهداری چه هنر شد
۵افسانهٔ خاموشی منکیستکه نشنید
گم شد جرس از قافله چندانکه خبرشد
۶یاران نرسیدند به داد سخن من
نظمم چه فسون خواند که گوش همه کر شد
۷چون سبحه درین سلسله بیگانگیی نیست
سرها همه پا بود که پاها همه سر شد
۸گستاخیام از محفل آداب بر آورد
گردیدن منگرد سرش حلقهٔ در شد
۹فریاد که از دل به حضوری نرسیدم
شب بودکه در خانهٔ آیینه سحر شد
۱۰در قلزم تقدیرکه تسلیم کنار است
کشتی و کدو، صورت امواج خطر شد
۱۱چون ما نو آنکس که به تسلیم جبین سود
هرچند که تیغش به سر افتاد سپر شد
۱۲تا یک مژه خوابم برد ازخویش چو اخگر
خاکستر دل جوش زد و بالش پر شد
۱۳فکر چمنآرایی فردوس که دارد
سر در قدمت محو گریبان دگر شد
۱۴بیدل نشوی غافل از اقبال گریبان
هر قطره که در فکر خود افتاد گهر شد
۱۵