دلدار مقیم دل ما شد چه بجا شد
جایش به همین آینه واشد چه بجا شد
۱اسرار دهانش به جنون زد ز تبسم
آن پیرهن وهمقبا شد چه بجا شد
۲گرد نفسی چند که در سینه شکستیم
تعمیر دل یأس بنا شد چه بجا شد
۳آن ناله که صد صور قیامت به نفس داشت
پیش نگهت سرمهنوا شد چه بجا شد
۴چون سرو علم کرد مرا بیبری من
دست تهی انگشتنما شد چه بجا شد
۵احسان و کرم گرچه ندارد غم تمییز
آن لطفکه در کار گدا شد چه بجا شد
۶دل قطره ی اشکی شد و غلتید به پایت
این خون شده همچشم حنا شد چه بجا شد
۷از کسب صفا شد به دلم کشف معانی
آیینهام اندیشهنما شد چه بجا شد
۸زلفش که به خورشید فشاندی سر دامان
ازسرکشی خویش دوتا شد چه بجا شد
۹با روی توگل لاف طراوت زد ازآنرو
پامال ره باد صبا شد چه بجا شد
۱۰در سادهدلی عرض تمنای تو دادیم
بیمطلبی اندبشه نما شد چه بجا شد
۱۱عمری به هوا شبنم ما هرزهدویکرد
آخر ز حیا آبلهپا شد چه بجا شد
۱۲آن چشم که بستیم ز نظاره ی امکان
امروز به دیدار تو واشد چه بجا شد
۱۳دل میتپد امروز به امید وصالت
در خانهٔ ایینه هوا شد چه بجا شد
۱۴در گرد سحر جوهر پرواز هوا بود
بیدل نفس آیینهٔ ما شد چه بجا شد
۱۵