لاف ما و من یکسر دعوی خداییهاست
خاک گرد و بر لب مال ایا چه بیحیاییهاست
۱اوج جاه خلقی را بیدماغ راحت کرد
بیشتر سر این بام جای بدهواییهاست
۲ریش دفتر تزویر، خرقه، محضر بهتان
دین شیخ اگر این است فسق پارساییهاست
۳حقشناس غفلت هم زنگ دل نمیخواهد
آینه جلا دادن شکر خودنماییهاست
۴سعی خلوت دل کن شاه ملک عزت باش
در برون در خفتن ذلت گداییهاست
۵صبح از آسمان تازی سر فرو نمیآرد
یعنی این دو دم هستی همتآزماییهاست
۶شمع درخور هر اشک دور میرود زین بزم
وصل دوستان یکسر دعوت جداییهاست
۷شکوه گر به یاد آمد از حیا عرق کردیم
ساز ما به این مضراب کوکتر صداییهاست
۸خاک این بیابان را گریهات نزد آبی
ورنه هر قدم اینجا بوی آشناییهاست
۹الفت دل این مقدار پایبند عجزم کرد
رشته تا گره دارد غافل از رساییهاست
۱۰بیبضاعتان بیدل ناگزیر آفاتند
رنج خار و خس بردن از برهنهپاییهاست
۱۱