بیقراریهای چرخ از دست کجرفتاری است
خاک را آسودگی از پهلوی همواری است
۱نیست غیراز سوختن عید مذلت پیشگان
خار را در وصل آتش پیرهنگلناری است
۲از مزاج ما چه میپرسیکه چون ریگ روان
خاک ما چون آب از ننگ فسردن جاری است
۳گر ز دست ما نیاید هیچ جانی میکنیم
نالهٔ بلبل درینگلشن گل بیکاری است
۴آبروخواهی، مقیم آستان خویش باش
اشک را از دیده پا بیرون نهادن خواری است
۵پرفشانی نیست ممکن بسمل تصویررا
زخمی تیغ تحیر از تپیدن عاری است
۶دست همت آستین میگردد از خالی شدن
سرنگونی مرد را از خجلت ناداری است
۷شعله خاکسترشود تا آورد چشمی به هم
یک مژه آسودگی اینجا بهصد دشواری است
۸غیر تیغ اوکه بردارد سرافتادگان
خفتگان را صبحروشن صندل بیداری است
۹بگذر از فکر خرد بیدلکه در بزم وصال
گردش آن چشم میگون آفت هشیاری است
۱۰