بسکه در بزم توام حسرت جنون پیمانه است
هرکه را رنگی بگردد لغزش مستانه است
۱اهل معنی از حوادث مست خواب راحتند
شور موج بحر درگوش صدف افسانه است
۲تهمت الفت به نقشکارگاه دل مبند
آشنای عالم آیینه پر بیگانه است
۳در دماغ هر دو عالم سوختن پر میزند
شمع این ویرانهها خاکستر پروانه است
۴محوزنجیرنفس بودن دلیل هوش نیست
هرکه میبینی به قید زندگی دیوانه است
۵صافی دل زنگ عجب از طینت زاهد نبرد
از برای خودپرست آیینه هم بتخانه است
۶در خرابآباد امکانگردی از معموره نیست
نوحهکن بر دلکه این ویرانه هم ویرانه است
۷از نفس یکسر تپشهای دلم باید شمرد
سبحهای دارمکه سر تا پای او یک دانه است
۸گر به خود دستی فشانم فارغ از آرایشم
همچوگیسوی بتان در آستینم شانه است
۹بیدل امشبگرد دل میگردد از خود رفتنی
پرفشانیهای رنگ این شمع را پروانه است
۱۰