عریانی آنقدر به برم تنگ میکشد
کز پیکرم به جان عرق رنگ میکشد
۱آسان مدان به کارگه هستی آمدن
اینجا شرر نفس ز دل سنگ میکشد
۲فکر میان یار ز بس پیکرم گداخت
نقاش مو ز لاغریام ننگ میکشد
۳سامان زندگی نفسی چند بیش نیست
عمر خضر خماری ازین بنگ میکشد
۴زاهد خیال ریش رها کن کزین هوس
آخر تلاش شانه به سر چنگ میکشد
۵با هیچکس مجوش که تمثال خوب و زشت
رخت صفای آینه بر زنگ میکشد
۶ای خواجه یک دو گام دگر مفت جهد گیر
باریست زندگی که خر لنگ میکشد
۷خلقی به گرد قافلهٔ فرصتی که نیست
چون صبح تلخی شکری رنگ میکشد
۸خون شد دل از عمارت حرصی که عمرهاست
زین کوهسار دوش نگین سنگ میکشد
۹خامش نوای حسرت دیدار نیستم
در دیده سرمه گر کشم آهنگ میکشد
۱۰از حیرت خرام تو کلک دبیر صنع
نقش خیال نیز همان دنگ میکشد
۱۱بیدل چو بند نیشکر از فکر آن دهن
معنی فشار قافیهٔ تنگ میکشد
۱۲