چو شمع هیچکس به زیانم نمیکشد
در خاک و خون به غیر زبانم نمیکشد
۱دارد به عرصهگاه هوس هرزهتاز حرص
دست شکستهای که عنانم نمیکشد
۲سیرشکبشهرنگی منکم زسرمه نیست
عبرت چرا به چشم بتانم نمیکشد
۳تصوبر خودفروشی لبهای خامشم
جز تخته هیچ جنس دکانم نمیکشد
۴ناگفته به حدیث جفای پریرخان
این شکوه تا به مهر دهانم نمیکشد
۵شمشیربرق جوهرآهم ولی چه سود
از خودگذشتنی به فسانم نمیکشد
۶شهرت نواست ساز زمینگیریام چو شمع
هرچند خار پا به سنانم نمیکشد
۷مشت خسی ستمکش یأسم که موج هم
از ننگ ناکسی به کرانم نمیکشد
۸در پردهٔ ترنگ، پریخیز نغمهایست
دل جز به کوی شیشه گرانم نمیکشد
۹چون تیشه پیکر خم من طاقتآزماست
مفت مصوری که کمانم نمیکشد
۱۰رخت شرار جسته ندانم کجا برم
دوش امید بار گرانم نمیکشد
۱۱بیدل ز ننگ طینت بیکار سوختم
افسوس دست من ز حنا نم نمیکشد
۱۲