حاصلم زین مزرعِ بیبر نمیدانم چه شد
خاک بودم خون شدم دیگر نمیدانم چه شد
۱ناله بالی میزند دیگر مپرس از حال دل
رشته در خون میتپد گوهر نمیدانم چه شد
۲ساختم با غم، دماغ ساغر عیشم نماند
در بهشت آتش زدم کوثر نمیدانم چه شد
۳محرم عجزآشناییهای حیرت نیستیم
اینقدر دانم که سعی پر نمیدانم چه شد
۴بیش از این در خلوت تحقیق وصلم بار نیست
جستجوها خاک شد دیگر نمیدانم چه شد
۵مشت خونی کز تپیدن صد جهان امید داشت
تا در دل بود آنسوتر نمیدانم چه شد
۶سیر حسنی داشتم در حیرتآباد خیال
تا شکست آیینهام دلبر نمیدانم چه شد
۷دی من و صوفی به درس معرفت پرداختیم
او رقم گم کرد و من دفتر نمیدانم چه شد
۸بیدماغ طاقت از سودای هستی فارغ است
تا چو اشک از پا فتادم سر نمیدانم چه شد
۹بیدل اکنون با خودم غیر از ندامت هیچ نیست
آنچه بی خود داشتم در بر نمیدانم چه شد
۱۰