بینیازان برقربز بحر و بر برخاستند
درگرفتند آتشی کز خشک و تر برخاستند
۱بسکه در طبع غناکیشان توقع محو بود
دامن افشان چون غبار از هر گذر برخاستند
۲پهلوانی بود اگر واماندگان زین انجمن
یکعصا چونشمعاز شب تا سحر برخاستند
۳دعوی آزادگی کم نیست گر زین دشت و در
گردبادی چند دامن برکمر برخاستند
۴سرنگونی کاش میبردند از شرم شکست
این علمها خاک بر فرق از ظفر برخاستند
۵از مزاج خلق غافل ذوق افسردن نرفت
یکقلم از خواب بالین زبر سر برخاستند
۶گریه هم اینجا ز نومیدی وفا با کس نکرد
شمعها پر بیدماغ چشم تر برخاستند
۷از تلاش آسودگان دل جمع کردند از جهات
همچو موج از پا نشستند و گهر برخاستند
۸ترک تعظیم رعونت کن که عالی همتال
تا قدم برگردن افشردند سر برخاستند
۹آبیار نخلهای این گلستان شرم بود
تا کمر در گل فرو رفتند اگر برخاستند
۱۰کس درین محفل دمی چند انتظار ما نبرد
آه از آن یاران که از ما پیشتر برخاستند
۱۱قید جسم افزود بیدل وحشت آزادگان
درخور بند از زمین چون نیشکر برخاستند
۱۲