عاقبت شرم امل بر غفلت ما میزند
ربشهپردازی به خواب دانهها پا میزند
۱شش جهت کیفیت اسرار دلگلکرده است
رنگ می جام دگر بیرون مینا میزند
۲خانمان تنگی ندارد گر جنون دزد نفس
خودسری بر آتشت دامان صحرا میزند
۳تا کجا جمعیت دل نقش بندد آسمان
عمرها شد خجلت گوهر به دریا میزند
۴از دماغ خاکساری هیچکس آگاه نیست
آبله در زیر پا جام ثریا میزند
۵همنوای عبرتی درکار دارد درد دل
ناله درکهسار بر هر سنگ خود را میزند
۶بیگداز از طبع ما رفعکدورت مشکل است
در حقیقت شیشهگر صیقل به خارا میزند
۷احتیاجی نیستگر شرم طلب افتد به دست
بیحیاییها در چندین تقاضا میزند
۸جستوجوی خلق مقصد در قدم دارد تلاش
هرچه رفتار است بر نقش کف پا میزند
۹صانع اسراری از تحقیق خود غافل مباش
جز زبانت نیست آن بالی که عنقا میزند
۱۰هر نوا کز انجمن بالد ز دل باید شنید
ساز دیگر نیست مطرب زخمه بر ما میزند
۱۱شوخی تقدیر تمهید شکست رنگ ماست
قلقل خود سنگ بر سامان مینا میزند
۱۲زین هوسهایی که بیدل در تخیل چیدهایم
یأس اگر بر دل نزد امروز، فردا میزند
۱۳