شور اشکم گر چنین راه تپش سر میکند
تردماغیهای دریا نذر گوهر میکند
۱حسرت جاوید هم عیشیست این مخمور را
جام میگردد اگر خمیازه لنگر میکند
۲کاش با آیینهسازیها نمیپرداختیم
وقت ما را صافی دل هم مکدر میکند
۳جوهر آیینه عرض حیرت احوال ماست
ناله را فکر میانت سخت لاغر میکند
۴آب میگردد تغافل خنجر ناز ترا
سرمه در تیغ نگاهت کار جوهر میکند
۵میچکد خون تمنا از رگ نظارهام
بس که بیرو تو مژگان کار نشتر میکند
۶هیچکس یارب خجالتکیش بیدردی مباد
دیدهٔ ما را غبار بینمی تر میکند
۷ای بسا بلبل کزین گلزار بال افشاند و رفت
بسمل ما نیز رقص وحشتی سر میکند
۸اینکه میگویند عنقا نقش وهمی بیش نیست
ما همان نقشیم اما کیست باور میکند
۹آب و گوهر در کنار بیخودی آسودهاند
موج ما را اضطراب دل شناور میکند
۱۰هیچکس در باغ امکان کامیاب عیش نیست
گر همه گل باشد اینجا خون به ساغر میکند
۱۱فقر هم در عالم خود سایهپرورد غناست
آرمیدنهای ساحل نازگوهر میکند
۱۲یمن آگاهی ندارد رغبت گفت و شنود
اینقدر افسانه آخرگوش ما کر میکند
۱۳حسرت ساحل مبر بیدل که در دریای عشق
کم کسی بیخاک گشتن خاک بر سر میکند
۱۴