درگلستانیکه حسنش جلوهای سر میکند
گل ز شبنم دیدهٔ حیران ساغر میکند
۱بیتو طفل اشک مشتاقان ز درد بیکسی
گر همه در چشم غلتد خاک بر سر می کند
۲همچو اشکم حسرت اندیش نثار راه تست
هر صدف کز آبرو سامان گوهر میکند
۳اعتمادی نیست بر جمعیت اجزای ما
این ورقها را هوای زلفت ابتر میکند
۴موج آبش میزند تیغ محرف برکمر
سرو هر گه طرز رفتار ترا سر میکند
۵پاکبازان فارغند از تهمت آلودگی
حسرت دیدار گاهی چشم ما تر میکند
۶از جنونم عالمی پوشید چشم امتیاز
هر که عریان میشود این جامه در بر میکند
۷میدهد اجزای رنگ و بوی جمعیت به باد
هر که درس خندهای چون غنچه از بر میکند
۸راحتت فرش است اگر از وهم طاقت بگذری
ناتوانی هر چه آید پیش بستر میکند
۹بیخود احرام گلزار خیال کیستم
گردش رنگم ره معشوقهای سر میکند
۱۰حیرت اظهاریم بیدل لذت تحقیق کو
هیچکس آگاهی از آیینه باور میکند
۱۱