بس که زخم کشتهٔ نازش تلاطم میکند
هرچه را دیدم درین مشهد تبسم میکند
۱چشم بگشا بر حصول جستجو کاینجا چو شمع
نقد خود هرکس به قدر یافتن گم میکند
۲پختگان دامن ز قید تنپرستی چیدهاند
بادهات از خامجوشی خدمت خم میکند
۳هیچکس از بیتکلف زیستن آگاه نیست
آدمی بودن خلل در عیش مردم میکند
۴زین نفس سوزی که دارد خلق بر طاق و سرا
سعی عبرتبافی کرم بریشم میکند
۵پیشبینی کن ز ننگ حسرت ماضی برآ
بر قفا نظاره کردن ریش را دم میکند
۶دهر لبریز مکافاتست اما کو تمیز
کمکسی اینجا به حال خود ترحم میکند
۷از ادبگاه خموشی گوش باید وام کرد
سرمهگون چشمی درین مخمل تکلم میکند
۸هرکجا باشد قناعت آبیار اتفاق
پهلوی از نان تهی ایجاد گندم میکند
۹رحم بر بیمغزی ما کن که این نقش حباب
خویش را آیینهٔ دریا توهم میکند
۱۰بیدل از بس بینم افتاده است بحر اعتبار
گوهر از گرد یتیمیها تیمم میکند
۱۱