عقل اگر صد انجمن تدبیر روشن میکند
فکر مجنون سطری از زنجیر روشن میکند
۱داغ نومیدی دلی دارم که در هر دم زدن
شمعها از آه بیتاثیر روشن میکند
۲عالمی چشم از مزار ما به عبرت آب داد
خاک ما فیض هزار اکسیر روشن میکند
۳ننگ رسوایی ندارد ساز تا خامش نواست
رمز صد عیب و هنر تقریر روشن میکند
۴میشود ظاهر به پیری معنی طول امل
جوهر این مو صفای شیر روشن میکند
۵غافلان را نور تحقیق از سواد فقر نیست
توتیا کی دیدهٔ تصویر روشن میکند
۶از رگ گل میتوان فهمید مضمون بهار
فیض معنیهای ما تحریر روشن میکند
۷ناله امشب میخلد در دل ز ضعف پیریم
شمع بیداد کمان را تیر روشن میکند
۸عالم دل را عیار از دستگاه نالهگیر
وسعت صحرا رم نخجیر روشن میکند
۹از عرق بر جبههٔ افسون چراغان خواندهایم
بزم ما را خجلت تقصیر روشن میکند
۱۰انتظار فیض عشق از خامی خود میکشم
چوب تر را سعی آتش دیر روشن میکند
۱۱هیچکس بر در نزد بیدل ز زندانگاه چرخ
عجز ما این خانهٔ دلگیر روشن میکند
۱۲