ناتوانی باز چون شمعم چه افسون میکند
میپرد رنگ و مرا از بزم بیرون میکند
۱بیش از آن کان پنجهٔ بیباک بربندد نگار
سایهٔ برگ حنا بر من شبیخون میکند
۲خلق ناقص این کمالاتی که میچیند به هم
همچو ماه نو حساب کاهش افزون میکند
۳تا ابد صید دو عالم گر تپد در خاک و خون
بهلهٔ ناموس از دستش که بیرون میکند
۴هر دماغی را به سودای دگر میپرورند
آتش این خانه دود از موی مجنون میکند
۵پایهٔ اقبال عزت خاص قدر صبح نیست
تا نفس باقیست هر کس سیر گردون میکند
۶ای بداندیش از مکافات عمل ایمن مباش
وضع شیطان آدمی را نیز ملعون میکند
۷درخور افسوس از این میخانه ساغر میکشم
دست بر هم سودن اینجا چهره گلگون میکند
۸فطرت دون هم زر و سیمشکفیل عبرت است
مالداری خواجه را سرکوب قارون میکند
۹فکر خود خمخانهٔ رازست اگر وا میرسی
سر به زانو دوختن ناز فلاطون میکند
۱۰موی پیری بس که در سامان تجهیز فناست
تا کفن گردد سفید ایجاد صابون میکند
۱۱میرسد آخر ز سعی آمد و رفت نفس
باد دامانی که فرش خانه واژون میکند
۱۲تا غباری در کمین داربم آسودن کجاست
خاک مجنون در عدم هم یاد هامون میکند
۱۳بیدل از فهم تلاش درد غافل نگذری
دل به صد خون جگر یک آه موزون میکند
۱۴