قامت خمکز حیا سوی زمین رو میکند
فهم میخواهد اشارتهای ابرو میکند
۱هر کجا باشیم در اندوه از خود رفتنیم
شمع ما سر بر هوا هم، سیر زانو می کند
۲سایه و تمثال راکم نیستگر سنجی به باد
شرم خفت سنگ ما را بیترازو میکند
۳چشم بند سحر الفت را نمیباشد علاج
دل گرفتار خود است و یاد گیسو میکند
۴این چنین کز ناتوانیها شکستم دادهاند
گر رسد چینی به یادم نوحه بر مو میکند
۵بسکه یاران در همین ویرانهها گم گشتهاند
میچکد اشکم ز چشم و خاک را بو میکند
۶روز بازار تعین آنقدر مالوف نیست
خلق چون شب شد دکان در چشم آهو میکند
۷ناتوانی هم به جایی میرسد، مردانه باش
سایه کار قاصد مطلب به پهلو میکند
۸با توکّل کس نمیپرداخت گر میداشت شرم
دستگاه نعمت بیخواست بدخو میکند
۹طبع ظالم در ریاضت مایل اصلاح نیست
تیغ را تدبیر خونریزی تنکرو میکند
۱۰حالت از کف میرود در فکر مستقبل مرو
این خیال دورگرد آخر تو را، او میکند
۱۱تاکجا بیدل ز گردون خجلتم باید کشید
اینکمان سخت، پر زورم به بازو میکند
۱۲