هر که اینجا میرسد بیاعتدالی میکند
شمع هم در بزم مستان شیشه خالی میکند
۱تا به گردون چید آثار بنای میکشی
طاق این میخانه را ساغر هلالی میکند
۲زاهدا بر ریش چندان اعتمادت فاسد است
آخر این قالی که میبافی جوالی میکند
۳درس دانش ختم کن کایینهدار سیم و زر
زنگی مکروه را ملا جمالی میکند
۴سر به زانوییم اما جمله بیرون دریم
حلقه از خود هم همان سیر حوالی میکند
۵طاقتی کو تا کسی نازد به افسون تلاش
رنگها پرواز در افسردهبالی میکند
۶زندگی صید رم است آگاه باشید از نفس
گرد فرصت در نظر ناز غزالی میکند
۷غره نتوان زیست بر باد و بروت اعتبار
چینی فغفور را یک مو سفالی میکند
۸وهم چون شمعت گداز دل گوارا کرده است
آتش است آبی که در جامت زلالی میکند
۹از زبان حیرت دیدار کس آگاه نیست
عمرها شد چشم من فریاد حالی میکند
۱۰جز ندامت نیست دلاک کسلهای هوس
دست افسوسی که دارم سینهمالی میکند
۱۱گوشهٔ دیوار فقرم گرمی پهلو بس است
سایه، بر دوش و برم، کار نهالی میکند
۱۲چون چنار از بیبری هم کاش تا پیری رسم
چارهٔ من دود آه کهنهسالی میکند
۱۳شرم محروم است بیدل از حصول مدعا
بیشتر کار جهان بیانفعالی میکند
۱۴