باز مخمور است دل تا بیخودی انشا کند
جام در حیرت زند ایینه را مینا کند
۱زندگانی گو مده از نقش موهومم نشان
عکس را غم نیست گر آیینه استغنا کند
۲رفتهایم از خود به دوش آرمیدن چون غبار
آه از آن روزی که بیتابی طواف ما کند
۳ناله شو تا از هوای فامت او بگذری
هرکه از خود رفت سیر عالم بالا کند
۴انجمنپرداز وهمم چون حباب از خامشی
به که بگشایم لبی تا از خودم تنها کند
۵مگذر از کوشش مبادا روزگار حیلهجو
پایمال راحتت چون صورت دیبا کند
۶در عدم ما نیز یاد زندگی خواهیم کرد
شعلهٔ خاموش اگر یاد تپیدنها کند
۷بار تسلیمی اگر چون سایه یابد پیکرم
تا در او خاک عالم را جبین فرسا کند
۸نالهٔ دردی به ساز خامشی گم گشتهام
شوق غماز است میترسم مرا پیدا کند
۹بیطواف خویش در بزم وصالش بار نیست
در دل دریا مگر گرداب راهی واکند
۱۰ایخوش آنشور طربجوش خمستان فنا
کز گداز خود دل هر ذره را مینا کند
۱۱سنگ راه خود شمارد کعبه و بتخانه را
هرکه چون بیدل طواف گوشهٔ دلها کند
۱۲