زین باغ بسکه بیثمری آشکار بود
دست دعای ما همه برگ چنار بود
۱دیدیم مغزل فلک و سحر بافیاش
یک رفت و آمد نفسش پود و تار بود
۲خلقی به کارگاه جسد عرضه داد و رفت
ما و منی که دود چراغ مزار بود
۳سیر بهار عمر نمودیم ازین چمن
با هر نفس وداع گلی یادگار بود
۴دلها سموم پرور افسون حیرتند
در زلف یار شانهٔ دندان مار بود
۵هرگل درتن بهار چمنساز حیرتیست
چشم که باز شد که نه با او دچار بود
۶ما غافلان تظلم حرمان کجا بریم
حسن آشکار و آینه در زنگبار بود
۷تکلیف هستیام همه خواب بهار داشت
دیوار اوفتاده به سر سایهوار بود
۸تنها نه من ز درد دل افتادهام به خاک
بر دوش کوه نیز همین شیشهبار بود
۹عجزم به ناله شور قیامت بلندکرد
بر خود نچیدنم علم کوهسار بود
۱۰جز کلفت نظر نشد از دهر آشکار
افشاندم این ورق همه خطها غبار بود
۱۱جیبم به چاک داد جنون شکفتگی
دلتنگیم چو غنچه عجب جامهوار بود
۱۲پر دور گردماند ز غیرت غبار من
دست بریدهٔ که به دامان یار بود
۱۳جهدی نکردم و به فسردن گذشت عمر
در پای همت آبلهام آ کار بود
۱۴بیدل به ما و تو چه رسد ناز آگهی
در عالمی که حسن هم آیینهدار بود
۱۵