این غافلان که آینهپرداز میدهند
در خانهای که نیست کس آواز میدهند
۱خون شد دل از معاملهداران وهم و ظن
تمثال ماست آن چه به ما باز میدهند
۲مجبور غفلتیم، قبول اثر کراست
یاران بهگوش کر خبر راز میدهند
۳کمهمتان به حاصل دنیای مختصر
در صید پشه زحمت شهباز میدهند
۴ناز غرور شیفتهٔ وضع عاجزیست
رنگ شکسته را پر پرواز میدهند
۵غافل ز اعتبار شهید وفا مباش
خون مرا به آب رخ ناز میدهند
۶آنجا که دل ادبکدهٔ راز عاشقیست
آتش به دست کودک گلباز میدهند
۷تا بخیهگلکند زگریبان راز ما
دندان به لب گزیدن غماز میدهند
۸بیتابی نفس تپش آهنگی فناست
گردی که میکنی به تک و تاز میدهند
۹بر باد ناله رفت دل و کس خبر نیافت
داغم ز نغمهای که به !ین ساز میدهند
۱۰در پیش خود کهن شده ای ورنه چون نفس
انجام خلق را پر آغاز میدهند
۱۱بیدل برون خویش به جایی نرفتهایم
ما را ز پرده بهر چه آواز میدهند
۱۲