جمعی که با قناعت جاوید خو کنند
خود را چوگوهر انجمن آبروکنند
۱حیرت زبان شوخی اسرار ما بس است
آیینهمشربان به نگه گفتگوکنند
۲محجوب پردهٔ عدمی بیحضور دل
پیدا شویگر آینهات روبروکنند
۳آنجاکه عشق خلعت رسوایی آورد
پیراهنی که چاک ندارد رفو کنند
۴لبتشنهٔ هوای ترا محرمان راز
چون نی به جای آب نفس درگلوکنند
۵نقش خیال و خامهٔ نقاش مشکلست
ما را مگر به فکر میان تو مو کنند
۶آیینه است،گاه خطا، رنگ اهل شرم
بیدستگاه شامه گل چشم بوکنند
۷شوخی به سیر عالم ما ره نمیبرد
چشمی مگر در آبلهٔ پا فروکنند
۸آن نامقیدان که در اثبات مطلقند
آب نرفته را زتوهم به جوکنند
۹در بحرکاینات که صحرای نیستیست
حاصل تیممی است به هرجا وضوکنند
۱۰بیدل دماغ نشئه ندارد گدای عشق
گرنه فلک گداخته در یک کدو کنند
۱۱