حقمشربان دمی که به تحقیق رو کنند
خود را ز خود برند به جایی که او کنند
۱بر دوش غیر تکیه ز دردیکشان خطاست
دستی مگر به گردن خود چون سبو کنند
۲مشتاق جلوهٔ تو ندارد دماغ گل
اینجا دل شکسته به یاد تو بو کنند
۳زین گلستان به سیر خزان نیز قانعیم
رنگ شکسته کاش به ما روبرو کنند
۴مضمون تازه بینقط انتخاب نیست
هرجا دلی بود گرو زلف او کنند
۵پر سرکش است حسن، همان به که بیدلان
آیینهداری دل بیآرزو کنند
۶ای خرمنت هوا نشوی غرهٔ نفس
زین ریشهها که سیر خزان در نمو کنند
۷حیرت متاعگرمی بازار وهم باش
یکسوست آنچه در نظرت چارسو کنند
۸تا حشر روسیاهی داغ خجالت است
مردان دمی که چون سپر از پشت رو کنند
۹تمثال عافیت نکندگرد ازبن بساط
آیینهها مگر به شکستن غلو کنند
۱۰آسوده زی که اهل فنا پیش از انتقام
از وضع خویش خاک به چشم عدو کنند
۱۱بیدل چو تار ساز جهانگیر شهرتند
در پرده همگر اهل سخنگفتگوکنند
۱۲