باد صحرای جنون هرگه گلافشان میشود
جیبم از خود میرود چندانکه دامان میشود
۱پای تا سر عجز ما آیینه نازکدلیست
خاک را نقش قدم زخم نمایان میشود
۲پرده ناموس دردم از حجابم چاره نیست
گر گریبان چاک سازم ناله عریان میشود
۳غنچهٔ دل به که از فکر شکفتن بگذرد
کاین گره از بازگشتن چشم حیران میشود
۴نیستی آیینهٔ اقبال عجز ما بس است
خاک را اوج هوا تخت سلیمان میشود
۵معنی دل را حجابی نیست جز طول امل
ریشه چون در جلوه آید د!نه پنهان میشود
۶در گشاد عقده دل هیچکس بیجهد نیست
موج گوهر ناخنش چون سود دندان میشود
۷ماند الفتها به یک سوتا در وحشت زدیم
چن دامن عالمی را طاق نسیان میشود
۸زندگانی را نفس سررشته آرام نیست
موج دریا را رگ خواب پریشان میشود
۹عافیت دور است از نقش بنای محرمی
خون بود رنگیکزو تصوبر انسان میشود
۱۰ای فضول و هم عقبا آدم از جنت چه دید
عبرت است آنجا که صاحبخانه مهمان میشود
۱۱غنچهوار از برگ عیش این چمن بیبهره ایم
دامن ماپرگل از چاک گریبان میشود
۱۲نالهها در پردهٔ دود جگر پیچیدهایم
سطر این مکتوب تا خواندن نیستان میشود
۱۳مست جام مشربم بیدل که از موج میاش
جادههای دشت یکرنگی نمایان میشود
۱۴