طبع خاموشان به نور شرم روشن میشود
درچراغ حسن گوهر آب روغن میشود
۱پای آزادان به زنجیر علایق بند نیست
نام را نقش نگینها چین دامن میشود
۲گر چنین دارد نگاه بیتمیزان انفعال
رفته رفته حسن هم آیینه دشمن میشود
۳قهر یک رنگان دلیل انقلاب عالم است
از فساد خون خلل در کشور تن میشود
۴شرم این دریا زبان موج ما کوتاه کرد
بال پرواز از تری وقف تپیدن میشود
۵جامهٔ فتحی چوگرد عجز نتوان یافتن
پیکر موج از شکست خویش جوشن میشود
۶با همه آسودگی دلها امل آوارهاند
شوخی موج اینگهرها را فلاخن میشود
۷در بساط جلوه ناموس تپشهای دلم
حیرت آیینه بار خاطر من میشود
۸گوهر ازگرد یتیمی در حصار آبروست
فقر در غربت چراغ زیر دامن میشود
۹گر چنین پیچد به گردون دود دلهای کباب
خانهٔ خورشید هم محتاج روزن میشود
۱۰جلوهٔ هستی ز بس کمفرصتی افسانه است
چشم تا بندند دیدنها شنیدن میشود
۱۱بیدل از تحصیل دنیا نیست حاصل جز غرور
دانه را نشو و نما رگهای گردن میشود
۱۲