جوهر تمکین مرد از لاف برهم میشود
ما و من چون بیش میگردد حیا کم میشود
۱نیست آسان ربط قیل و قال ناموزون خلق
سکته میخواند نفس تا لب فراهم میشود
۲رفت ایامی که تقلید انفعال خلق بود
صورت سنگ اینزمان عیسی و مریم میشود
۳ریشهها دارد جنون تخم نیرنگ خیال
میکشد گندم سر از فردوس و آدم میشود
۴دستگاه عشرت و اندوه این محفل دل است
شمع هنگام خموشی نخل ماتم میشود
۵حرف بسیار است اما هیچکس آگاه نیست
چون دو دل با یکدگر جوشد دو عالم میشود
۶جهد میباید، فسردن یک قلم بیجوهریست
تیغ چون ابرو ز بیکاری تبردم میشود
۷ای فقیر از کفهٔ تمکین منعم شرم دار
گر به تعظیم تو برخیزد ز جا کم میشود
۸کاروان سبحهام اندوه واماندن کراست
هرکه پس مانَد دم دیگر مقدم میشود
۹برنگرداند فنا اخلاق صافیطینتان
پنبه بعد از سوختنها نیز مرهم میشود
۱۰بار شرم جرأت دیدار سنگین بوده است
چشم برمیدارم و دوش مژه خم میشود
۱۱وصل خوبان مغتنم گیرید کز اجزای صبح
در بر گل گریه دارد هرچه شبنم میشود
۱۲بگذرید از حق که بر خوان مکافات عمل
دعوی باطل قسم گر میخورد سم میشود
۱۳با خموشی ساز کن بیدل که در اهل زمان
گر همه مدح است تا بر لب رسد نم میشود
۱۴