دل ز هر اندیشه با رجی مقابل میشود
درخور تمثال این آینه بسمل میشود
۱آفت اشک است موقوف مژه برهم زدن
ربشهٔ ما گر بجنبد برق حاصل میشود
۲لب فروبندیم تا رفع دوبی انشا کنیم
در میان ما و تو ما و تو حایل میشود
۳گاه رحلت نیست تحریک نفس بی وحشتی
جهد رهرو بیشتر در قرب منزل می شود
۴خامشی را دام راحت کن که اینجا بحر هم
هر قدر دزدد نفس در خویش ساحل میشود
۵گرد بیقدری عروج دستگاه حاجت است
اعتبار رفته آب روی سایل میشود
۶آنقدر آبم ز ننگ منت ابنای دهر
کز ندامت خاک گر ریزم به سر گل میشود
۷دمگاه عشق خالی نیست از نخجیر حسن
حلقهٔ آغوش مجنون عرض محمل میشود
۸مرگ صاحبدل جهانی را دلیلکلفت است
شمع چون خاموش گردد داغ محفل میشود
۹عالمی را کلفت اندود تحیر کردام
با هزار آیینه یک آهم مقابل میشود
۱۰مژده ای بیدل که امشب از تغافلهای ناز
آرزوها باز خون میگردد و دل میشود
۱۱