عرض هستی زنگ بر آیینهٔ دل میشود
تا نفس خط میکشد این صفحه باطل میشود
۱آب میگردد به چندین رنگ حسرتهای دل
تاکف خونی نثار تیغ قاتل میشود
۲در پناه دل توان رست از دو عالم پیچ و تاب
برگهر موجیکه خود را بست ساحل میشود
۳بسکه ما حسرتنصیبان وارث بیتابیایم
میرسد بر ما تپیدن هرکه بسمل میشود
۴زندگانی سخت دشوار است با اسباب هوش
بیشعوری گر نباشد کار مشکل میشود
۵اوج عزت درکمین انتظار عجز ماست
از شکستن دست در گردن حمایل میشود
۶بر مراد یک جهان دل تا به کی گردد فلک
گر دو عالم جمع سازد کار یک دل میشود
۷در ره عشقت که پایانی ندارد جادهاش
هرکه واماند برای خویش منزل میشود
۸گر بسوزد آه مجنون بر رخ لیلی نقاب
شرم میبالد به خود چندانکه محمل میشود
۹انفعال هستی آفاق را آیینهام
هرکه روتابد زخود با من مقابل میشود
۱۰کس اسیر انقلاب نارساییها مباد
دست قدرت چون تهی شد پای در گل میشود
۱۱این دبستان من و ما انتخابش خامی است
لب به دندان گر فشاری نقطه حاصل میشود
۱۲نشئهٔ آسودگی در ساغر یأس است و بس
راحت جاوید دارد هرکه بیدل میشود
۱۳