آتش شوق طلب آنجا که روشن میشود
گر همه مژگان به هم آریم دامن میشود
۱داغ را آیینهٔ تسلیم باید ساختن
ورنه ما را ناله هم رگهای گردن می شود
۲مدت موهوم عمرآخرنفس طی میکند
رشته چون ره کوته از رفتار سوزن میشود
۳در سواد فقر دارد جوهر تحقیق نور
چون جهان تاریک گردد شمع روشن میشود
۴شیشه و سنگ آتش و آبند دور از کوهسار
عالمی با هم جدا از اصل دشمن میشود
۵از لب خندان به چشم جام می میگردد آب
عشرت سرشار هم سامان شیون میشود
۶پر میفشان بر دل ما دامن زلف رسا
زین اداها سبحه زنار برهمن میشود
۷ختمکار جستجو بر خاک عجز افتادنست
اشک چون ماند از دویدنها چکیدن میشود
۸گر تو هم از خود برون آیی جهان دیگری
دانه خود را میدهد بر باد و خرمن میشود
۹بیقراران جنون را منع وحشت مشکل است
ناله را زنجیر هم سامان رفتن میشود
۱۰نقش منگرد فنا، گل کردن من نیستی
چرخ هم خاک است اگر آیینهٔ من میشود
۱۱بیدل امشب بسمل تیغ تمنای کیام
بال من برگ گل از فیض تپیدن میشود
۱۲