کامجویان اندکی بر مطلب استغنا زنید
یک تغافل برخیال پوچ پشت پا زنید
۱غنچه دارد لذّت سربستهٔ عیش بهار
لب اگر آید بهم بوسی بر آن لبها زنید
۲سیلی امواج وقف خانه بر دوش حباب
لنگری چون موج گوهر در دل دریا زنید
۳شمع میگوید که ای در بند خواب افسردگان
شعله هم آب است گر بر روی غفلت وازنید
۴ذوق حال از نام استقبال باطل میشود
نیست امروز آنقدر فرصت که بر فردا زنید
۵گر برون تازید از آرایش نام و نشان
تخت آزادی به دوش همّت عنقا زنید
۶رنگ گل را ترجمان گر غنچه باشد خوش اداست
خندهها چون باده باید از لب مینا زنید
۷کلفت خمیازه از درد شکستن بدتر است
تا به کی حسرت کشد سنگی به جام ما زنید
۸زان پری جز بینشانی برنمیدارد نقاب
تا ابد گر شیشهٔ تحقیق بر خارا زنید
۹عمرها شد ناز فطرت سرنگون خجلت است
دامن گردی که دارید اندکی بالا زنید
۱۰بیدل از ساز نفس این نغمه میآید بهگوش
کای اسیران خانه زندان است بر صحرا زنید
۱۱