دل شکستی دارد از معموره بر هامون زنید
چینی مو دار ما را بر سر مجنون زنید
۱از خمار عافیت عمریست زحمت میکشیم
جام ما بر سنگ اگر نتوان زدن در خون زنید
۲آه از آن شبنم که خورشیدش نگیرد در کنار
تا عرق دارد جبین بر شرم طبع دون زنید
۳سرو اینگلزار پر شهرت نوای بیبریست
بینقط چند انتخاب مصرع موزون زنید
۴خال مشکین نیز با چشم سیه هم نسبت است
ساغر میگر نباشد حبی از افیون زنید.
۵بی تمیزی این زمان مضراب ساز عالم است
جای نی چندی نفس بر رشتهٔ قانون زنید
۶هیچکس را ذوق تفتیشکسی منظور نیست
نعل بیمقصد روی حیف است اگر واژون زنید
۷عالمی دارد خرابات تأمل در بغل
خم گریبانست بر تدبیر افلاطون زنید
۸دیدهء عبرت نگاهان ازکواکب نیست کم
بخیهها بر جامهٔ عریانی گردون زنید
۹کر نفس دزدد هوس تشویش امکان هیچ نیست
ای گهرها مهر بر طومار این جیحون زنید
۱۰مجلس اوهام تا کی گرم باید داشتن
یک شرر شوخی بساست آتش درینکانون زنید
۱۱غافلان باید ز شمع آموخت طور عافیت
یکدو ساعت سر بهجیبازخود قدمببرونزنید
۱۲وعدهٔ دیدار تا فردا قیامت میکند
فال بینش مفت فرصتهاست گر اکنون زنید
۱۳ناله میگویند تا آن کوچه راهی میبرد
تا نفس باشد چو بیدل بر همین افسون زنید
۱۴