زندگی افسرد فال شوخی سودا زنید
انتخاب عالمآشوبی ازین اجزا زنید
۱چند چون گرداب باید بود محو پیچ و تاب
بر امید ساحلی چون موج دست و پا زنید
۲بر فروغ شمع بیداد نفس تیغ است و بس
چند چون زنگار بر آیینهٔ دلها زنید
۳شور توفان حوادث بر محیط افتاده است
بعد ازین چون موج می بر کشتی صهبا زنید
۴باز آغوش دم تیغی مهیا کردهایم
خندهای از بخیه میباید به زخم ما زنید
۵جلوه در کار است غفلت چند ای بیحاصلان
چشم خوابآلود خود را یک دو مژگان پا زنید
۶راحتی گر هست در آغوش ترک مدعاست
احتیاج آشوبها دارد به استغنا زنید
۷سیر نیرنگ جهان وقف تغافل خوشتر است
نعل واژونی به پای دیدهٔ بینا زنید
۸شعلهسان چند از رگ گردن علم افراشتن
سکهٔ افتادگی یک ره چو تقش پا زنید
۹بستن مژگان به چندین شمع دامن میزند
یک شبیخون برصف اندیشهٔ دنیا زنید
۱۰از پر عنقا صدایی میرسد کای غافلان
موج بسیار است اگر بیرون این در پا زنید
۱۱معنی آرام بیدل میتوان معلوم کرد
گر به رنگ موج بر قلب تپیدنها زنید
۱۲