جسم غافل را به اندوه رم فرصت چهکار
کاروان هر سو رود بر خویش میبالد غبار
۱عیش اینگلشن دلیل طبع خرسند است و بس
ورنه ازکس بیدماغی برنمیداردبهار
۲طاقت خودداری از امواج دریا بردهاند
داد ما را عشق در بیاختیاری اختیار
۳همنوایی کو که از ما واکشد درد دلی
آب هم در ناله میآید به ذوق کوهسار
۴دیده نتوان یافتن روشن سواد جلوهاش
تا غبارت برنمیخیزد ز راه انتظار
۵دل به ذوق وصل نقشی میزند بر روی آب
ای هوس آیینه بشکن سخت بیرنگ است یار
۶بینگاه واپسینی نیست از خود رفتنم
چون رم آهوست گرد وحشتم دنبالهدار
۷عشرت گلزار بیرنگی مهیا کردهام
در خزانم رنگهای رفته میآید بهکار
۸نخل آهم، آبیار منگداز دل بس است
بحر رحمتگو مجوش و ابر احسانگو مبار
۹تا نباشم خجلتآلود زمینگیری چو سنگ
محمل پرواز من بستند بر دوش شرار
۱۰سر متاب از چاک جیب و دامن دیوانگی
شانهای درکار دارد ریشخند روزگار
۱۱برق راحتهاست بیدل اعتبارات جهان
نعل درآتش ز جوش رنگ میگردد بهار
۱۲