چشم تعظیم از گرانجانان این محفل مدار
کوفتن گردد عصا، کز سنگ برخیزد شرار
۱سیر این گلشن مآلش انفعال خرمیست
عاقبت سر در شکست رنگ میدزدد بهار
۲هرچه میبالد علم بر دوش گرد عاجزیست
نیستان شد عرصه از انگشتهای زینهار
۳از بنای چینی دل کیست بردارد شکست؟
ای فلک گر مردی این مو از خمیر ما برآر
۴نشئهٔ دور و تسلسل تا که را گردد نصیب
جای ساغر شش جهت خمیازه میچیند خمار
۵دل ز ضبط یک نفس جمعیت کلّیش نیست
بحر ز افسون گهر تا کی ز خود گیرد کنار؟
۶عالم امکان تماشاخانهٔ آیینه است
هرچه میبینم به رنگ رفتهٔ خویشم دچار
۷با دل افتادهست کار زندگی، آگاه باش
آب را ناچار باید گشت در گوهر غبار
۸بر زبان یأس امشب نام فرهاد که بود؟
کز گرانی شد صدا نقش نگین کوهسار
۹بوی پیراهن به حسرت کرد خلقی را مثل
میکشد یک دیدهٔ یعقوب چندین انتظار
۱۰از نفس، سعی جنون ناقصم فهمیدنیست
صد گریبان میدرم، اما همین یک رشتهوار
۱۱میکشم تا قامت پیریست بار هرچه هست
گو فلک دوش خم خود نیز بر دوشم گذار
۱۲بوریای فقرم آخر شهرهٔ آفاق شد
هر سر موی من اینجا چون نفس شد نیسوار
۱۳زحمت فکر درودن تا کی، ای کشت امل؟
پر کهن شد ریشه، اکنون گردن دیگر برآر
۱۴بیدل از علم و عمل گر مدعا جمعیت است
هیچ کاری غیر بیکاری نمیآید بهکار
۱۵