چیست هستی به آنهمه آزار؟
گل چشمی و ناز صد مژه خار
۱عیش، مزد خیال نومیدیست
حسرتی خون کن و بهار انگار
۲نیست امروز قابل ترجیح
حلقهٔ صحبتی به حلقهٔ مار
۳در ترشرویی انفعالی هست
سرکه ناچار عطر آرد بار
۴دم پیری ز خود مشو غافل
صبح را نیست در نفس تکرار
۵شاید آیینهای بهبار آید
تخم اشکی به یاد جلوه بکار
۶حیرتت قدردان این چمن است
رنگ ما نشکنی، مژه مفشار
۷چون قلم عندلیب معنی را
بال پرواز نیست جز منقار
۸سرکشی سنگ راه آزادیست
کوه صحراست، گر شود هموار
۹نوسواد کتاب امیدم
غافلم زآنچه میکنم تکرار
۱۰خلوت بیتکلفی دارم
که اگر وارسم ندارم بار
۱۱بیدل این باغ حیرت آبادست
هر گل آنجاست پشت بر دیوار
۱۲