خاک ما نامهها به جانب یار
مینویسد ولی به خط غبار
۱خون شو ای دل! که بر در مقصود
کوشش نالهام ندارد بار
۲ذوق آیینهسازیی داریم
از عرقهای خجلت دیدار
۳شوق، مفت است ورنه زین اسباب
ناامیدی ندارد اینهمه کار
۴دل گرفتار رشتهٔ امل است
مهره از دست کی گذارد مار؟
۵پیر گشتی چه جای خودداریست
نیست در خانهٔ کمان دیوار
۶حیرت ما سراسری دارد
صبح آیینه کرده است بهار
۷هستی آفت شمر، چه موج و چه بحر
کم ما هم مدان کم از بسیار
۸مُنعم و آگهی چه امکان است
مخمل از خواب کی شود بیدار؟
۹بگذر از سرکشیکه شمع اینجا
از رگ گردن است بر سر دار
۱۰طایر گلشن قناعت ما
دانه دارد ز بستن منقار
۱۱سخت نتوان گرفت دامن دهر
بیدل از هرچه بگذری، بگذار
۱۲