بزم امکان بسکه عام افتاده دور ساغرش
هرکه را سرمایهٔ رنگیست میگردد سرش
۱مغز آسایش چسان بندد سر فرماندهی
کز خیال سایهٔ بالیست بالین پرش
۲بیحضور وصل جانان چیست فردوس برین
بیشراب لطف ساقی کیست آب کوثرش
۳جان فدای معجز ساقی که پیش از می کشی
نشئه در سر میدود چون مو ز خط ساغرش
۴چون مه نو نقش چینی از جبینم گل کند
سجده دامن چیده باشد بهر تعظیم درش
۵حسرت عاشق چه پردازد به سیر کاینات
شسته است این نقشها را یک قلم چشم ترش
۶داغ حرمان شعلهای دارم که در پرواز شوق
ظلم بر بیطاقتی کردند از خاکسترش
۷بسکه عاشق سرگران افتاده است از بار دل
موج اگر گردد نگیرد آب دریا بر سرش
۸رحم کن بر حال بیماری که از ضعف بدن
جای پهلو ناله میغلتد به روی بسترش
۹دولت تیز جفاکیشان بدان بیغیرتی
واعظ است آن شعلهکز خاشاک باشد منبرش
۱۰خواجه از چرب آخوریها همعنان فربهی است
میرود جایی که میگردد هیولی پیکرش
۱۱چشم حیران انتظار آهنگ مشق غفلت است
لغزش مژگان مینا انفعال مسطرش
۱۲گریه دارد عشق بر حال اسیران وفا
خس به چشم دام میافتد ز صید لاغرش
۱۳نیست بیدل را به غیر از خاک راه بیکسی
آنکه گاهی ازکرم دستی گذارد بر سرش
۱۴